|
بنام راهنما
در عبور از این گذرگاه های خطاطی شده
می گذشتم صاف و ساده همچو پیری با عصایش گو بدنبال نوه
یک کسی آرام از پیشم گذشت با جمله ای از بس شگفت
لکن از آن جمله کاو بر درنوشت
قلبم از جا کنده شد روحم بدنبالش چنان بی سرنوشت
جمله اش در سایه سار بی کسی است
نام خاتم بر رسل را خوانده بود
از دلش بیداد عالم کرده بود
مستی هر مست را از مستی اش برکنده بود
در دلم تابی بسان درد گشت درمسیر راه او پایم برفت
بر دو چشمم راه تصویرش نشست
تاختم با اینکه گویا این سریر در پیش چشمش هیچ نیست
بانگ آوردم که ای سودای حق
چیست این آیت که بر در داشتی
گفت خامی ای جوان این هیچ نیست
گفتمش گر یکدمی در یک کناری ایستی صحبت خامی من هم یک سوالی
بیش
نیست
گفت ما را کار در گردش بود نی در سوال
گفتمش گر پیری و من خام تو گویی اکنون از برایم درد چیست
گفت درد از حال باشد نی زفردا یا زپیش
گفتمش تفسیر آن پس نیست این
گفت درد را گفتم به تو ای خام خام
گفتمتش گر درد را گفتی به تعبیری درست تدبیر چیست
گفت تدبیرش زحالم چون فزونتر گشته بود تندی ایام این را می
فزود
گفتمش دانی که عرض حال چیست
گفت تنهایی و بس
گفتمش پس این که غوغا ساختی عرشیان را از فلک بر خواستی
گفت این غوغا که گفتی نیست این
هیچ کس جز از زمین بگریخته از نفس هایم زدل کی ریخته
جام عاشق از نگاه مست معشوقان عالم پر شده نی از نفس
گفت کو غوغا به این یک جمله ام
کس نمی داند که در دل ذکر حقی گفته ام
از برای هر کسی آید به من رو آورد
بر یکی تعبیر خواهم چون مدن آن دگر تاویل خوانم بس بزرگ
بر یکی تفسیر گویم شرح شرح آن یکی از دورتر را ترجمانی چون
امانتدارها
گفتمش بر من تو را رایت چه بود
گفت از خامی که گفتم من پشیمان گشته ام دیوانه ای
عبور
از جاده های آسمان

این شعر گذر از تاریخی می باشد که حکایتی دیگر
از گوشه و کنار جهان دارد هم از زمان و هم از مکان نه بی دلیل
رد می کند و نه بی دلیل می پذیردو این خواننده شعر است که
بدلیل تعداد ،تفاسیر متعددی را خواهند داشت وگرنه این شعر فقط
حکایت یکی از نقاشیهای ذهن انسانیست که نقاشی کودکی اش را بجای
خط کشیدن نوشته است
آرزویی دارم که پس از این همه شعر بیداد
سخن پیر که از نی لبک تشنه او می آید
به دل مست خرابت زجهان گوش کنی
نه به گوشی که پر از فریاد است
من نخواهم که کنم ساعت خود کوک
تا بزند بانگ جرس بر همگان
من همانم که دلم در تپش شوق سحر بیدار است
روزها در طمع دیدن ساقی به سر چشمه آبی ز جنان
بیدار است
آری اما ده ما هوشیار است
و پر از آبادی
و خروسش همه جاویدان است به بلندای ردای فلکش
و موذن به سراپرده حق گریان است که چرا این
همگان بیدارند
و من از سر این گلدسته به که آواز دهم تا آید
همگان بیدارند همگان هوشیارند همگان تابعی
از ایمانند
و من اما اینجا به نگهبانی ایمان چه کس آمده ام
ای تکبیر
و چه بسیار زنانی تا صبح بر سر خردی هر کودک
خود بیدارند
و چه بسیار که مردان جوانمرد قوی به نگهبانی ده
بیدارند
و چه بسیار که یک پیر عظیم که پر از ایمان است
یکه تن با بدن کهنه خود با نگاهی آرام
مانده از اول شب مست استغفار است
و چه زیباست نماز در دل تاریکی
باغبان می خواند از نگاه گل و خار به الهی که
نه در دورترین هاست
هنوز
به خدایی که بقول سهراب در همین نزدیکیست
وای از چشمه که یکدم که نیاسود و بگفت از گناهت
بمن آب روان باز بگو
ما همه بیداریم شاید همه مست
شاید همه در خواب زمان بیداریم
ما همه خواب ز خوبان جهان می بینم
ما از آن خواب خوشی سرمستیم که ره نه فلک عشق
به ما بنماید
اینک اما اینجا همه در مستی خویش به تکاپوی به
جهان
بیدارند
ما که در شهر به افسانه سرا مشهوریم نه به شعر
و در این آبادی به کسی می مانیم که در خواب
جهالت بیدار
کاش
ای کاش
بیاد
شعر پر کن پیاله را از استاد مشیری
پر کن
قدحی آب که سیراب کند هم کیشی
نه ازآن آب که هم تشنه کند درویشی
ره
خواب بسته گشته زتنم رها و رفته
هله ای تو آشنایم که زدست جان برفته
کوههای در نگاهم همه فریاد کلنگ اند
اگر آن آهوی وحشی که برد به خواب جانم
نه
همین نفس که هردم بردم به یک خیالی
زنفس فتاده هستم که کجا رود روانم
قد
قامت یار بسته ام من به کنار کوچه هایی
آبی چه روان بیامد از دور و نهایت جهان برد
دستم
تهی از عشق جهانست دلدار نهانست
باران به قدمهای توگویی که فرصت نه چنانست
حرف
دل من بشنو ای سرو کنارستان
کاین آب به جام دل شاید نه چنان باشد
یارب
تو که می بینی فریاد و تمنایم
هستم که تو هم باشی آنجا به سراب من
|