|
حکایت لحظه ها
حکایت لحظات کوتاه و سخنان شگفتی که گاه در کلام نمی آیند ولی
در نگاه ها ترانه هایی ماندگار را تا اوج قله های عشق برای
جاودانگی اش سکوت را در آن لحظه اختیار می کنند
به
یاد شعر حالا چرا از استاد شهریار همان لحظه حالا چرا را در
چند بیت نوشتم
آمدنش
به آن مکان نقش نفس کشیدن است
رفتن
او از آن جهان حکایتش شنیدن است
مستی
تو شروع شده مکتبه ای باردگر نشستن است
فدای
لحظه می شوی فرصت دل بریدن است
در
سراپرده امکان ره تو تازه به دل گرفتن است
تحت
شجر نشستن و جوی شراب دیدن است
یاد
پاک قلب یار و سوز سرما در سحر بشکفتن است
یاد
عطر و بوی گل با ناز طوفان گفتن است
چگونه عاشق
ادعای محبت می کند و حال آنکه او معشوق را اسیر خود می خواهد
نه آزاد و نه رها
ای عشق
دنیایی تو را جوابی نیست |